و كنار بوي خواب نيمروز بازياران[ii]
باد بوي هي جار بيداد [iii]مي آورد
و برزگران خسته در خواب نيمروز
تاول دستانشان را مي كشتند
غربت كشته هاي نرسيده را
نه داس مي فهميد و نه برزگران
تنها صداي زنگل [iv]بزهاي تازه زاييده
اندك مرهمي بر دلشان مي نهاد
صداي خش خش ماران هراسان
پيشاني عرق كرده از ترس و تنهايي برزگران
و سايه جازي در خرمنگاه تازه چيده
دلم گرفت از غربت بي فاطولك هاي پر شكسته
چاله هاي سرد پسين هاي گذشت
كتريهاي سياه و بي دسته
و چايي هايي كه بوي دود و خاكستر مي دادند
گندم هاي سياه شده از هوس
خاطرات كدامين روز نرسيده را بازگو مي كنم ؟؟؟
كاش خودم هم مي دانستم !!!!!
داس نگاه مرگ بود بر ساقه هاي گندم
و برزگران هراسناك ترين سايه هاي گندم
كاش كسي هم براي مرگ گندم ها چپي[v] مي زد
صداي بيداد مي آيد
گمانم كسي به مرگ ساقه هاي نورسيده مي خواند
نگاه پينه بسته پيري بر دسته هاي داس
عرقهاي خشكيده برپيشاني برزگران
لبخند گاوهاي شيرده
پارس سگي وارفته در سايه سار بلوط
كفر گاه به گاه برزگران ناشتا
بافه هاي خرمن شده
و مادرم با پشتي زخم
از بافه هاي تنگ بسته
زير لب زمزمه مي كرد : و هنوز هم خدايي هست

